تبليغاتX
موزه‌ی مشکوکستان
اختتامیه !!!
یکم با خودم فکر کردم !

دیدم چه معنی داره سه تا پست آخر این وبلاگ رو برادر زاده ی اولی ( مهرناز زده )  خب منم میخوام پست بزنم !

منتهااااا ! آمااااا !! اهوم یه اما داره اونم اینکه مهرنازی اینجارو همیشه باز می کرد ! و میخواست خاک نخوره ! من تشریف آوردم ببندمش  دست بزنید به افتخارم !!

خب از اول :

سلام ! خوبین خوشین سلامتین خش خشی هستین ؟  منو که می شناسین ؟ ( نه خیر ) بابا عمه خانم خش خشانی هستم دیگه همون که خیلی عمه ی خوبیه ! همون که بعضی وقتا آدم می کشه ! همون که جز تخته کردن ! کار دیگه ای بلد نیست  بله من همونم ! خود خودشم !

والا غرض از مزاحتم ! همین تخته کردن اینجا بود ! و کمی هم  نقد و بررسی حرفای مهرناز  البته فکر نکنم دیگه اسم داشته باشه ! ولی همین پست پایین ! می تونم من حرف نزنم ! اصن ولی برید پایین  حرفای مهرناز رو معکوس کنید  با این حال میگم :

سلام ...

خیلی وقت نیست که از باز شدن اینجا می گذره ! البته خب خود مهرناز اینجا رو باز کرد ! اما هنوز دو تا پستم نخورده که بخواد دوباره بسته شه ! درسته که سهیل راست میگفت اگه اینجارو دوباره درست می کردیم ! و همه باز دور هم جمع می شدیم خوب میشد ! درسته که ممد کلی زحمت کشید که قالب اینجارو دوباره درست کرد ! ولی متاسفانه ! نشد که بشه !!!

این مدت که هنوز ۴۸ ساعت فقط ازش گذشته ! خیلی ها از جمعمون! کم شدن ! به دلایلی که اصلا وجود نداره ! یا اگه هم وجود داشته باشه ! شاید اصلا مهم نباشه ! با این حال با وجود اینکه ممکنه الان این کار کوچیکم باعث کلی اتفاقات بزرگ بشه ! من مهرناز ٬ پگاه ٬ عسل ٬ امیر  ٬ سینا رو دوباره اضافه کردم ! نمی خوام کسی بیاد اینجا بگه که منو خط بزن ! چون همینطوری که گفتم اینجا بسته شد رفت ! دیگه هم کسی نمی خواد زحمت بکشه اینجا ماهی یه بار پست بزنه ! هیچ کس !

این اسمارو اضافه کردم ! که یه وقت به مرور زمان اسم دوستایی که دارم و داریم و داشتید از یادمون نره !

چند تا اسمم اضافه بر سازمان اومد ! که اصلا مهم نیست ! چون دوست جونای ما همشون تو مشکوکستان جا دارن ! حتی اگه کس دیگه هم بخواد عضو اینجا شه و اسمش پیش دوستای من و رئیس مش کوک اینجا عباس  و معاونش مهرناز ! و همه کسایی که اینجا عضون باشه ! هیچ اشکالی نداره ! با کمال میل عضوش میکنیم

هرچند فعالیت دوباره ی بعضی ها از رو اجبار بود  ولی من از همه کسایی که با میل خودشون اومدن دوباره اینجا معذرت میخوام ! امیدوارم ببخشیدم ! شاید یکم مجبور شدم که اختتامیه بنویسم ! ( ولی در کل اجباری ها دیگه کلی خوش به حالتون شد نمی خواد به زور بنویسین )

 خب دیگه تقلید از رو مهرناز بسه ! حالا خودم ! من تا حالا هیچ وقت تو هیچ جایی کتبا کسی رو نصیحت نکردم ! چون شاید در حدشم نباشم که بخوام این کارو بکنم ! ولی با این حال :

مهرناز درست میگفت ! فاصله بین همه زیاد شده ! بازم به قول مهرناز می تونیمم بهم نشون بدیم دوستی هامونو !!!  ولی نمی خوایم ! 

ما ها نمی خوایم ! که با خیلی ها دوست باشیم ! نمی خوایم که دوستی هامونو به خیلی ها نشون بدیم ! و شاید اصلا نمی خوایم دوستی داشته باشیم ! به هر حال ! زوری که نیست  نمی خوایم دیگه ! هممون هم خوب میدونیم ! فاصله ها زیاد شده ! چمدونم سنمون بالاتر رفته ! اخلاقامون عوض شده ! و این حرفا ! ولی خب نه می تونیم و نه می خوایم که راه حل پیدا کنیم !

نمی دونم چه مرضیه ! که هر وقت این مشکوکستان ما شروع به فعالیت کرد ! همه چیز - به هم ریخته که هست - به هم ریخته تر شد ! به هر حال ! من یکی به شخصه فکر کردم !!! ( ) لابد یه چیزی هست که هر وقت این افتتاح میشه ! همه چیز بهم میریزه دیگه ! گفتم بیام یه اختتامیه بنویسم ! شاید خیلی چیزا درست بشه !

ولی : 

تو این کمتر از ۴۸ ساعتی که واسه خودم ! خوشحال بودم که مشکوکستان باز شده ! نشستم شجره نامه درست کردم ! اولش به اندازه ی همه ی کسایی که از لیست نویسندگان این وبلاگ کم شدن ! آدم کم کردم ! اما دقیقا ده برابر کسایی که اضافه کردم ! توی شجر نامه هم اضافه کردم !

چون دیدم دلیلی نداره ! اینجا مشکوکستانه ! همه چیزش باید مشکوک باشه ! حتی دوستی هاش  ! حتی اگه بیرون از اینجا چشم دیدن همو ندارین هم نداشته باشین  ! ولی اینجا به طرز مشکوکی دوست هم باشین و خانواده ی هم !

به خاطر شجر نامه معذرت خواهی می کنم ! چون به دلیل یهویی اتفاق افتادن همه چی ! مجبور شدم یهویی بذارمش اینجا ! و وقت نشد که در مورد بعضی مسائل از بعضی ها اجازه بگیرم ! با این حال بازم ببخشید !

دیگه همین ! امیدوارم همیشه ی همیشه ی همیشه ! خوب و خوش و سلامت و خش خشی و مشکوک باشین ! و در آینده چیزایی شبیه اتفاقاتی که در دوران فعالیت مشکوکستان افتاد ! اتفاق نیفته!

دوباره هم تولد کیمیا و عسل مبارک ! و امیدوارم هیمشه به هممون کنار هم خوش بگذره !

 شجرنامه ( ۲۰۰۷ ) :

http://petalllll.persiangig.com/Shajareh-Nameh7.jpg

 

 پ.ن:خب زور که نیست ! شجره نامه ویرایش شد ! همچنان هم ویرایش میشود ! ببینم به

کجا میرسه

همین !!!

تغييرات!

 

                                       welcome

سلام ...

خیلی وقته از تعطیلی اینجا میگذره! البته کسی اینجا رو تعطیل نکرد ، كسي ديگه به خودش زحمت نداد اينجا پست بزنه و اينجا تعطيل شد ... ديشب با حرفاي سهيل ديدم راست ميگه خيلي خوب ميشه كه دوباره اينجا رو درست كنيم! از ممد تشكر ميكنم بخاطر كاراي ديشبش كه قالب رو سر و سامون داد!

این مدت خود بچه ها میدونن خیلی اتفاقات افتاد، خيلي ها از جمعمون كم شدن به دلايلي كه گفتنشون همه رو ناراحت ميكنه ... و يك سري هم اضافه شدن كه من از همه شون بخاطر ملحق شدن به اينجا تشكر ميكنم! (فحشم نديد حالا به كسي نگيد ها ولي چند نفر رو من مجبور كردم بيان!)

دفعه ي قبل پست هاي اينجا به ترتيب نبود و هر كسي پست ميزد اما اندفعه به ترتيب ميشه و احتمالا هفته اي يك بار! شايدم دو بار چون تعداد بچه ها زياده پس لطفا انقدر ناز نكنيد شايد دو ماه يك بار بهتون پست زدن بيفته پس كوتاهي نكنيد!

بچه هائي كه از قبل اينجا بودن يعني دوره ي قبلي كار اين وبلاگ اگر يوزر نيم و پسوردشون رو يادشون نمياد بيان به من بگن كه من برم براشون درست كنم!

و افتتاح اينجا مصادف شد با تولد كيميا كه من فكر ميكنم خيلي خوب شد كه با شادي اينجا باز بشه ... پس كيميا جونم تولدت مبارك ... انشالله صد و بيست سال زنده باشي و در خوشي زندگي كني !

                                      happy

حس میکنم فاصله ی بینمون زیاد شده! ما دوستای همیم و میدونم همه تون همدیگه رو دوست دارید پس دوستی هاتون رو بهم نشون بدید، از جمعمون هر روز يكي داره كم ميشه بخاطر اينكه وقتي كسي مياد نت و مسنجرش رو باز ميكنه دوست داره بين دوستاش باشه، با خودش ميگه بالاخره يك جائي رو پيدا كردم كه وقتي ميرم از زندگي بيرونم كه ممكنه براي هر كسي پر از مشكلات باشه راحت بشم! حتي واسه يك ساعت ميتونم خوش باشم اما ما براي خودمون اينجا رو تبديل كرديم به يك مشكل بزرگتر! اين غلطه ما بايد مشكلات همديگه رو حل كنيم يا لااقل به همديگه اميدواري بديم نه اينكه به مشكلات همديگه اضافه كنيم ... اميدوارم بچه هائي كه بخاطر من اومدن اينجا يك روزي بخاطر اين كاري كه كردن خوشحال باشن!

 

فقط یک مرور خیلی کوچک!

سلام

یه وقتایی یه چیزائی یا یه کسانی باعث میشن به یه جاهائی برسی که هیچ وقت دوست نداری برسی یا همیشه ازش فرار کردی!

یه روزی اینجا درست شد تا جائی باشه برای نوشتن خاطرات! برای تقسیم دوستیها یا شایدم محکم تر کردنشون! ولی حیف که ما آدما همیشه خودمون رو میسپاریم دست دنیا! در حالی که فکر میکنیم خیلی زرنگیم یا خیلی شجاعیم و میتونیم قرن و دنیا و زندگی و زمان رو عوض کنیم! ولی حتی نمیتونیم کوچیکترین تغییری توی خواسته ها یا زندگی خودمون بدیم!

همیشه منیم! من ، من ، من! پس چرا من به فکر تو نیستم؟ نمیدونم!

میگم تو دوستمی! ولی چه فایده که حرف زدن به هیچ دردی نمیخوره، پس عملمون کو؟

وقتی این وبلاگ درست شد من با خودم گفتم تا زمانی که دوستی ها پابرجاست اینجا خواهد موند ولی افسوس که دوستی ها هم چندان پا برجا نموند! ولی این وسط هیچ مقصری نیست!

خیلی چیزها دارم... ولی نمیتونم بگم!  خیلی حرفها گفتنی نیست! دیدنیه .. کافیه یه نگاه به همین وبلاگ متروک شده! بندازید تا بفهمید من چی میگم.

با شمام ... دوست داری خاطرات رو مرور کنی؟ یک نگاه به آرشیو بنداز، به روزی که دوستی ها ساده بودن و هنوز پا برجا بودن، خدایا ازت ممنونم که این دفتر خاطرات کوچیک رو دادی که بشه خاطرات کوچیک و شاد رو توی اون مرور کرد! خدایا ازت ممنونم که همین خاطرات رو برای انسان ها گذاشتی والا اونا چی کارمیکردن؟ مجبور بودن همیشه در غم خودشون زندگی کنن، تنهای تنها ولی الان خاطراتشون هست و امیدشون!

خدایا ازت ممنونم که نوشتن رو درست کردی!

خداحافظ

 

خواهروووو تولدت مبارک!
زندگی خیلی تغییرات داره!

یادمه عید همین امسال من یک روزه بودم که امدم وبلاگ!و حالا از اون روز ۹ ماه می گذره!خیلیا رفتن خیلیا موندن ولی خیلیا یادشون رفته جایی بود به نام مشکوکستان!

من می گم هرچندم از هم دور باشیم هر چندم نرسیم هر چندم باهم ماه ها چت نکنیم یا همدیگه رو نبینیم نباید فراموش کنیم!روزی اینجا آباد بود همه بودن کلی شلوغ بود!

من یک داداشی مریخی داشتم و یک خواهرووو مهرناز!یک مادر بزرگ مهربون و پدر خونده!دایی داشتم و برادر زاده!پسر دایی داشتمو و عروس برادرم!خیلیا بودن خیلیا هستن!اما دیگه اینجا اونجایی نیست که نه ماه پیش بود!

 

بعد از روزها و ماه ها وقتی دیدم دیگه هیچی یاد هیچکس نیست!گفتم بزار برای خواهری حداقل یک تبریک کوچیک بگم!خواهروووو بزرگ ماست !تاج سره!

پس مهرناز جونم تولدت مبارک!امیدوارم همیشه خوشحال باشی و سن ۲۰ سالگی بهترین دورانت باشه که عدد خیلی نانازیه!

بازم امیدوارم روزی برسه که همه دور هم جمع بشیم همتونو دوست دارم همیشه مشکوک باشید

گردو خاک ؟و من گناه ندارم؟
اه ....پیف...پووووف....چقدر گردو خاک نشسته تو خونه ....کسی خونه نیست؟هووی این خانواده مشکوک کجا هستین؟ حالا اینارو وللش اینو بچسب

من هی به بابام میگم ببین بابایی من گناه دارم ۲۹ شهریور(سایر بزرگ تر از این نداره؟) خلاصه اره خود کیمی هم میگفت عسلی تو گناه داری  اخه ۱ ماه اون بالا نوشته ۲۷ شهریور بعد واسه من دو روز بنویسه؟نه اخه این انصاف؟مشکوکیت تا چه حد اخه؟یه سال منتظر باشی اسمت اون بالا بنویسه بعد ۳ روز؟خوب من هی به بابام میگم اسم منم بعل اسم کیمی بذاره نمیذاره شما یه چیزیش بگید بیچاره ابجیم(زنم)خودش میگه ها اما این بابام بین این بچه هاش فرق میذاره دیگه این که خودتون یه جوری بابامو راضی کنین اسم منم اون بالاها بذاره

دیگه این که عمه مهنازه مسافرته و ایشا.. الان داره بهش خوش میگذرهبابای مشکوک من مریخیه سایت و مدیر مشکوکستانم که هفته ی دیگه به طرز مشکوکی میاد تهران (خودش میدونه اگه نیاد چه بلایی سرش میاد)

اممممم..خوب مشکوکستان الان امن و امان و از دعوا خبری نیست که این خودش خیلی مشکوک بقولی ارامش قبل طوفانه(درست گفتم؟)

دیگه اینکه  اینم بگم بعد برم خونمون چون حوصله ندارم خواب در روزو اپ کنم بخاطر این ۱۰خط اینجا میگم  حالا هرکی خواست نخونه اما واقعا حوصله اپ کردن خواب در روزو ندارمم

من امروز طرز باور نکردنی زود بیدار شدم دیشب یعنی صبح ساعت ۴ خوابیده بودم بلند شدم از خواب ساعت و نگاه کردم دیدم ۱۰ مین به ۹ چون هر جوری فکر کردم دیدم نمیشه واقعا من این موقعه صبح بیدار شده باشم و کلا همش ۵ ساعت خوابیده باشم دوباره یه ۵مین خوابیدم بعد بلند شدم دیدم  یه ربع شد خلاصه یه خرده به ساعت خیره شدم بعد پیش خودم فکر کردم ۹ شب اما به دلیل این هنوز تاریک نشده که الان داره تاریک میشه دوباره یه ۵ مین خوابیدم بعد بلند شدم دیدم نه تاریک نشد بعدش گفتم حتما ساعتم خواب مونده وگرنهمن الان باید خوابم بیاد یا بیدار  نشده باشم  بعد یه خرده به ساعت نگاه کردم دیدم نه خواب نمونده کار میکنه ...دیدم اینجوری نمیشه واقعا بلند شدم از اتاقم اومدم بیرون بعد به جرئت میتونم بگم فک مامانم و بابام خواهرم با دیدن من باز شدگچشاشون گرد شد از تعجب ..من که خودم هنوز گیج خواب بودم به مامانم گفتم پس چرا تاریک نمیشه؟مامانم یه نگاهی که میگفت(نه تو ادم بشو نیستی برو بخواب به تو نیومده زود بیدار شی)کرد بعد گفت ۹ صبح باید تاریک باشه؟گفتم ۹ صبحح؟ بعدش دیدم یه ساعته سر کارممم..

دیگه خلاصه خودم خودمو سر کار میذارم شما مراقب خودتون باشین دیگه:دی

بعدشم جونه من برید این بابامو راضی کنید اخه این خانواده مشکوک تا چه حد باید مشکوک باشنن؟؟؟؟؟

خوب خوش و سلامت و سر حال و شاد و امیدوارو خش خشی باشید (چیز دیگه به فکرم نرسید)

 

 

پ.ن:بعد میگن چرا مشکوکستان و اپ نمیکنی ..چون نظر نمیدین دیگه این دقعه اگه نظر ندین قول میدم دیگه هشوقت اینجارو اپ نکنم

قتل برای زمان نخود نخود هرکه رود خانه خود!

اینجا معلومه نخود نخود هرکه رود خانه ی خود شده! خب یک کار دیگه می کنیم می گیم نخود نخود هرکه بیاد خانه ی خود!

 

 خب این همه دایی و عمه و خاله و عمو و پسر دایی و پسر عمه و پسر خاله و پسر عموو دختر خاله و دختر عمه و دختر دایی و دختر عمو... که دارن پدر بزرگ و مادر بزرگ که هم بچه دارن هم نوه هم نتیجه هم خواهر هم برادر که دارن هم داماد هم عروس که دارن شوهر و خانم! که دارن برادر زاده و خواهر زاده و.....

 

 این همه آدم نباید یکی باشه تو خونه خیلی بده یکی خونه نباشه وای وای وای.... نمی گین آقا دزده بیاد خونه رو خالی کنه؟ وای وای وای نمی گین آقا قاتله همه رو بکشه؟وای وای وای خب پس چون تابستونه و همه ی بچه ها و نوه ها بی کار و علافن یک لطفی کنن تو خونه بیان که این اتفاقها نیفته! به سلامتی کنکور و این حرفا هم دادن پس چاره ی کار خوردن یک لیوان آب خنکه! البته دوباره یک چیز دیگه می شه یک سری دیگه کنکور دارن که چاره ی کار خوندن و این حرفاست و غیب شدن و این حرفاست!

 ولی فعلا تابستونه...!پس بیایین!

 کلی دلم برای همتون تنگیده بیایید دور هم جمع باشیم گل بگیم گل بشنویم!اگه نیایین یک عمه د اریم که قتلو خیلی دوست داره پس حساب کار دستتون بیاد! اصلا تهدید نمی کنم!...و چون اون اعضایی که بالا گفتم خیلی مشکوکن و از مشکوکیته که نمی یان خانه ی خود من به شخصه می خوام برم پیش عمه هه طرز قتل با خنجر قتل از طریق خفه کردن قتل از نوع مشکوک و قتل مدل عمه ایی یاد بگیرم تا حساب تک تک نه جمع این اعضای مشکوک برسم!اینجور که پیش بریم یا همه فراری می شن یا همه قاتل!

هميشه به خونه ي ما خوش اومدين
سلام خانواده ي مشكوك من

ديدين من هي آپ نمي كنم بعد تا يكي اپ ميكنه همزمان باهاش آپ ميكنم اينجا رو  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب حالا بسه به لحظه صبر كنين من برم  جذبه م رو بيارم الان ميام

اهم اهم خيل خب حالا خوب شد حالا بترسين

در طي پياده روي در كتاب هاي شاعر عزيزم شل سيلور استاين ، يه شعري پيدا كردم كه به اين نكته ي خيلي مهم پي بردم ، شل سيلور استاين آينده رو پيش بيني مي كرده ها ، خودش خبر نداشته

همينطور كه داشتم پياده روي مي كردم چشمم به اين شعر بسيار خش خشي افتاد كه شلي جون (   ) در وصف مشكوكستان و صد البته دفتر قتل هاي مشكوك  عمه خانم قاتل فراري گفتن كه حالا ميگم خدمتتون  بسي لذت ببرين ، بسي بترسين ، و همچنين به خونه ي ما بياين

هميشه به خونه ي ما خوش آمدين                           You're always welcome at our house

خب ، مردي اومد خونه مون                                                         Well, a man came to our house

خونه مون                                                                                                              Our house

خونه ي ما                                                                                                             Our house

مردي اومد خونه ي خودمون                                                                 A man came to our house

كه چند تا جارو بفروشه.                                                                            .To sell some brooms

ازش خواستيم بياد تو،                                                                  , So we asked him to come in

بعد با چكش زديمش،                                                                , And we hit him in the hammer

و تو گنجه ي                                                                                   And we hit him in the closet

اتاق پدرم قايمش كرديم                                                                             . In my father's room

اما شما هميشه به خونه ما خوش اومدين .                       But you're always welcome at our house

هر وقت روز.                                                                                               Any time of the day

آره ،                                                                                                                              , Yes

هميشه به خونه ي ما خوش اومدين ،                                    You're always welcome at our house

و اميدواريم كه بمونين.                                                                       .And we hope you will stay                   ***                                                                                                                             ***

بعدش يه خانمي اومد خونه مون                                                   Then a lady came to our house

خونه مون                                                                                                               Our house

خونه ي ما                                                                                                              Our house   

خانمه اومده بود تا بفهمه چرا من مدرسه نرفتم.         .A lady came to find out why I wasn't in school 

بنابراين ازش خواهش كرديم بياد تو،                                                  ,So we asked her to come in

و يه شربت آبليموي سمي بهش داديم،                       ,And we gave her some poisoned lemonade

و تو فريزر كه خوب و خنكه قايمش كرديم.            .And hid her in the freezer where it's nice and cool 

اما شما هميشه به خونه ي ما خوش اومدين،                    But you're always welcome at our house                                                                    

هر وقت روز.                                                                                               Any time of the day

آره                                                                                                                                 ,Yes

 هميشه به خونه ي ما خوش اومدين ،                                   You're always welcome at our house

و اميدواريم كه بمونين.                                                                        And we hope you will stay

***                                                                                                                              ***

بعدش يه بچه اومد تو حياطمون                                                      Then a kid came into our yard

حياطمون                                                                                                                  Our yard

حياط ما                                                                                                                    Our yard

يه بچه اومد تو حياط خودمون كه توپش رو برداره،                 . A kid came into our yard to get his ball

ما هم دعوتش كرديم تو ،                                                                    ,We asked him to come in

و برديمش تو زير زمين ،                                                                , And we took in the basement

و لاي جرز ديوار دفنش كرديم ،                              .And we sealed him up inside the basement wall

اما شما هميشه به خونه ي ما خوش اومدين،                   ,But you're always welcome in our house

هر وقت روز،                                                                                              .Any time of the day

آره ،                                                                                                                               ,Yes

هميشه به خونه ي ما خوش اومدين،                                     You're always welcome at our house

و اميدواريم كه بمونين.                                                                        And we hope you will stay

***                                                                                                                               ***

پس هر وقت شما خونه مون مياين                                              So when you come to our house

خونه مون                                                                                                               Our house

خونه ي ما                                                                                                              Our house 

وقتی مياين خونه مون ،                                                                 When you come to our house

به ما خوش مي گذره .                                                                              .We'll have some fun

از شما خواهش مي كنيم كه تشريف بيارين تو،                                      , We'll Ask you to come in

بعد مي بريمتون تو آشپزخونه،                                                  , And we'll take you in the kitchen

و مي گذاريمتون تو فر تا وقتي بپزين.                       .And we'll put you in the oven until you're done

اما شما هميشه به خونه ي ما خوش اومدين،                  , But you're always welcome in our house

هر وقت روز                                                                                               .Any time of the day

آره،                                                                                                                                ,Yes

هميشه به خونه ي ما خوش اومدين ،                                    You're always welcome at our house

و اميدواریم كه بمونين .                                                                     . And we hope you will stay

و مي دونيم كه مي مونين.                                                                .And we know you will stay

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بلاخره تموم شد ، الان شما ميگيم كه چقده زياد بود نه؟ خب من دارم  ۲ ساعت دارم مي تايپمش  بعد چون من دو ساعت دارم مي تايپمش اگه بگين زشته خودتون ميدونين چي ميشه نمي دونين ؟ ، خب به خونه ي ما خوش اومدين اون موقع ديگه

خوب و خوش و سلامت و خش خشي و مشكوك و موفق باشين

همين

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ويرايش شده توسط عمه هه ي قاتل فراري :  اوا اين شعره چرا اينقد كجه  ها آفرين بچه هاي خوب شما به بزرگي خودتون ببخشيد كه اين كجه ، چون من ديگه حوصله ندارم درستش كنم

سلام به تمامی اعضای محترم خانواده ی مشکوک و خوانندگان عزیز.

نچ نچ! اینجا گرد و خاک که ازش گذشت! متروک شد رفت پی کارش...

ستونها رو باش...وای! درها رو باش! زمین رو باش... جای پای دایی جون هم تازه روی زمینه خیلی مشکوکه ...

خبر اولش اینکه این پست دقیقا مصادف شد با تولد مهشیدجون ، پس مهشید جون تولدت مبارک

خبر دوم و خیلی خیلی خیلی بهتر اینکه من یادم رفت چی میخواستم اصلا بگم!

 راستی چرا هیچ کدومتون نمیاید اینجا پست بزنید؟ همتون اونجا شاکی شدید یکی بیاد بنویسه! تعارف دارید با هم؟؟ اینجوری پررو باشید

خب خدا رو شکر که مادربزرگه حالش خوبه .. یه چند وقتی بستری بوده(آخه پست قبلی مشکوک میگفتش ها میخواست بره آسمان هفتم و این بند و بساط ها) ولی الان خیلی خیلی خوبه انقدر که میخواد منو هم خفه کنه همینطوری واسه مشکوکیت بیشتر  

توی کامنتها هم که معلوم شده هیچکس غیر از خودتون رو تحویل نمیگیرید!

خب دیگه به امید از تنبلی در اومدن تمام مشکوکستانی ها.........

مهرناز

آخرین خبر مشکوک...
سلام عزیزان دلم!

کاش می شد هیچ وقت مجبور نشم این حرفا رو اینجا بزنم.

ولی دیگه وقتشه!

بزرگ ترین آرزوی آدم های پیر، اینه که تو این دوران بچه ها و نوه هاشون دور و برشون باشند...شاید از این نظر من خوش بخت ترین مادربزرگ دنیا باشم.

ولی اینم یه دوره ای داره...

یه زمانی می رسه که آدما خودشون می فهمند که وقت رفتنشونه.

اون موقع ترجیح می دن موقع رفتن نگاه های غمگین دیگران پشت سرشون نباشه که نتونن دل بکنند.

شاید تو این زمان ترجیح بدن به خونه ی سالمندان برند تا از همه چیز و کس که دوستشون دارند دور بشند.

تو این مدت کم ، کلی اتفاق های مشکوک مشکوک افتاد که مادربزرگه رو به این نتیجه رسوند که بالاخره وقت رفتنش رسیده.

الان که دارم طبق معمول جدی و شوخی رو با هم قاطی می کنم نمی دونم بخندم یا نه!

شاید...

به هر حال از تک تکتون یک دنیا خاطره قشنگ و شیرین دارم!

از مارشن که اگه یادش باشه اولین بار تو یه کنفرانس دیدمش که تا صبح چهار نفری بیدار بودیم و بحث ایمان رو ول نمی کردیم، عسلی نوچ خودم که امیدوارم از دستم دلگیر نباشه و به خاطر خودش دست از نوچ بازی ورداره، مهرناز عزیزم که متاسفانه وقت زیادی نداشتم در کنارش باشم، دخترم مهشید که هر جفتمون زیرآبی بودیم و زیرآبی موند و من رفتم، نوه ی مهربونم میلاد که تنها کرم فلوبر دنیاست، فرشته ی زندگیم که زمانی خواهر بودیم ( فرشته یادته؟) ، گلبرگ عزیزم که آخرش عیدیش دست من جا موند و زمانی دوستای خوبی برای هم بودیم، سهیل که دیگه هیچ وقت نمی تونم بهش بگم خواهر سهیلا و داش فریش باشم، سینا که با مانی به این نتیجه نرسیدیم کفتر برگرش کنیم یا سوپ کفتر ولی با این حال یه بهمنی و یه پرسپولیسی واقعیه، امیر موسیو که نسبتش آخر با من معلوم نشد، آبجی محمد عزیز دلم که همیشه بهم لطف داشت و من خیلی دوستش دارم و کاش می شد میتینگ بعدی باشم که ببینمش ، عمو دانگ عزیز که بابت آداس یک دنیا ازش ممنونم، و بالاخره مهدیس که می دونم اینجا رو نمی خونه و وقت ندارم باهاش خداحافظی کنم.

می دونم بعضی هاتون که اسم نبردم تا دم آخر برام می مونید، از بعضی هاتون هیچ وقت نمی تونم خداحافظی کنم چون خیلی سخته ، و می دونم الان تو شوکید که دلیل این اراجیف من چیه.

ولی به هر حال برای آخرین بار به همه تون می گم که دوستتون دارم و می دونم زندگی بعضی هاتونو بهم ریختم ، و امیدوارم منو ببخشید.

کاش فرصت بیشتری برای با شما موندن داشتم.

بازم دوستتون دارم

مادربزرگه / ونوس / فرنوش

قصه ی مشکوک مادر شدن مادربزرگه!
کاخ آلمپ ـ بیست سال پیش

مادربزرگه که اون موقع هنوز مادره هم نشده بوده پشت میزش نشسته و بعد از یه امتحان فیزیک جانانه داره برای شیمی خر می زنه که ...

ـ تق و تق و تق!

مادربزرگه : کیه کیه در میزنه؟

یه صدایی: محموله پستی دارید!

مادربزرگه درو باز می کنه و جلوی خودش یه لک لک می بینه!

لک لکه یه بقچه ی سبز رنگ می ذاره جلوی پای مادربزرگه: قدم نورسیده مبارک!

مادربزرگه: نورسیده؟  ببینم تو با مارشن نسبتی نداری؟ :-؟  *

لک لکه: مارشن ؟ نخیرم! صبر کن اونو برات یه دو سه سال دیگه میارم!

و پرواز می کنه و مادربزرگه رو با بقچه ش تنها می ذاره!

مادربزرگه میاد تو و درو می بنده و بقچه شو باز می کنه...

و جل الخالق!  به جای بچه یه جوجه مار می بینه!

مادربزرگه: ای خـــــــــــــــــــــــــدا! این لک لکه باز حواس پرت بازی در آورده! اینو به جای این که ببره جنگل های آمازون ورداشته آورده کاخ آلمپیان!

ولی از اون جایی که جوجه ماره خیلی با نمک بوده مادربزرگه دلش نمیاد پسش بفرسته و چون دلش دختر می خواسته اسمشو می زاره هانی که بعدا وقتی که لک لکه براش دو تا دختر آورد ( سایه و مهشید) به مانی تغییرش میده!

واین گونه بود که مادربزرگه به طرز مشکوکی برای اولین بار مادر میشه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مادربزرگه اولین بار تو فرشینه ی مشکوکستان به هویت بچه هاش پی برد!

 

پسر گلم تولدت مبارک!

تولدددددد های مشکوک
اه چه بد پاک شد از اول...

سلام سلامم  ...تولد تولد تولددت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا ۱۰۰ سال مشکوک باشی

هوم ۲ تا تولد؟۳؟۴؟۵؟(۶)چه خبرههههههه..اولش تولد پسر دایی بعدش گلبرگ جونم بعدش مهدیسو ژگاه جونممم دوتاش جون جونمبعدشم سهیل پر خوندهه مبرککککککککککککک تولدتون مبارکککککویرایش:(در اینجا جا داره تولد مارنیهم تبریک بگم)

و دیگه اینکه خوب و خوش و سلامت باشین و مشکوک بودن فراموش نشه

و باز هم دیگه اینکه  قول میدم تابستون با پستام اینجارو بترکونم

و بار دیگر دیگه اینکه ایشا.. همتون امتحاناتونو خوب بدید

و  باز هم بار دیگرمشکوک کنکوری ما هم همشون قبول شنکلی امسال کنکوری داشتیم

و دیگه اینکه مشکوک بشید بمونید تا مشکوک ها مشکوک بمونند و بقیه هم مشکوک بشن به این قضیه و مشکوکیت به اوج خود برد

و در اخر خدا همراهتون باشه..بابای

پ.ن:بابایی دستت درد نکنه بخاطر تولدهای مشکوک که درست کردی عالی شدددددد

طعم مشکوک زرافه!
من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که هیچی نمی فهمه و اگر بتونه خوب باشه اون مریخی قول داده ببرتش پیش ماهیای حوض!...

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که چند ماهی بدون توجه به طعم مشکوک برگ درخت حیاط خونه ی اون مریخی همینطور خوردمشون ، خوردمشون  تا اینکه فهمیدم اون درخت برگ نداره! من داشتم دهان خودم رو می جویدم!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که دوست داره وقتی می خنده دندونای فک پایینش معلوم نشه ولی چون ردیف دندونای فک بالاش کج و کوله س ترجیح میده اصلا نخنده ، چه فکر احمقانه ای! من واقعا هیچی نمی فهمم!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که از درخت تغذیه نمی کنم از اون بالا می رم و از خودم تغذیه می کنم ، تا اینکه سر انجام از روی درخت پایین می افتم و وجود تکه تکه شدم مثل چند تا مار بوآی خال خالی دوباره از دخت بالا میرن تا از خودشون تغذیه کنن!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که کتاب رو بیشتر از برگ درخت دوست داره ، کتاب خوشمزس مخصوصا وقتی رنگ نوشته هاش سیاه کم رنگ باشه!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که دوست داشتن رو میده و دوست نداشتن پس میگره ، من هیچوقت زرافه ی دوست داشتنی نبودم! من مشکوک نیستم!

کم کم دارم می فهمم طعم مشکوک زرافه یعنی چی! ..طعم تلخ عسل زنبورهای درخت حیاط خونه ی اون مریخی من رو از زرافه بودنم آگاه میکنه ، من مشکوک نیستم!

من مشکوک نیستم ولی مشکوک ها رو دوست دارم ، چه تلخشون رو چه شیرینشون.. ترش و شور نداره ، هیچوقت گول چاشنی های مشکوک رو نخورین همیشه یا شیرینی هست یا تلخی! ترش و شور مشکوک نیست!

من یک زرافه هستم و زرافه ها رو دوست دارم....

 

با احترام به حوزه ی زرافه های خال خال پشمی ... حمید!

دفتر قتل هاي مشكوك
عمه خانم كه يه مدتي بود در جزاير بهشت در آسمون هفتم در كنا دخترش مارشنه و عمه خانمش به سر مي برد  و خبري ازش نبود يهو كله ش رو انداخت پايين اومد دمه در مشكوكستان

چند بار چپ چپ به در نگاه كرد  و گفت : اگه باز نشي يه چكش مي كوبم روت   

در تهديد شده طفلكي هم باز ميشه . و عمه خانم  ميره داخل مشكوكستان اوضاع ظاهريش كه خراب بود ( با موزيلا كه بهم ريخته نشونش ميداد ) اما انگار دور از چشم عمه خانم و دختر خاله ش و جلوي چشم مادربزرگه اوضاع باطنيش بد نبود !

عمه خانم به اطاق دريافت نامه هاي مشكوك ميره و برادر زاده ي سوميش ( فرشته ) رو مي بينه كه نشسته و يازده  دوازده تا نامه ريخته جلوش فرشته كه داره سرش رو مي خارونه به عمه خانم نگاه مي كنه يه لحظه  ذوق مي كنه بعدش كله ش رو مي ندازه پايين و به نامه ها نگاه مي كنه و سرش رو مي خارونه !

عمه خانم به طرف نامه ها ميره و با دقت همه رو مطالعه مي كنه  و در حالي كه يكم پر رنگ تر از گوجه فرنگي شده مياد توي سالن و بلند بلند داد ميزنه :

به به ، به به به به

مي بينم كه چشم من  و دختر خاله م رو دور ديدين و   عدس عدس مي كنين  اين مادربزرگه هم كه هيچي بهتون نميگه . اين كليد دفتر من كووووو ؟

كله ها كه از تو اطاق در اومده بود بيرون  صاحباش پيدا ميشن و همه از اطاقا ميان بيرون  و در دفتر عمه خانم به طرز مشكوكي خودش باز ميشه ، عمه خانم به در چپ چچپ نگاه مي كنه  :  كي به تو گفت باز شي ؟ 

در بسته ميشه 

 عمه خانم : كي به تو گفت بسته شي  

در باز ميشه

عمه خانم همينطور كه به در چپ چپ نگاه مي كنه ميره داخل  اطاق و به دار و رنده هاي روي ديوار يه لبخند مليح مي زنه و : برادر زاده هه ، آقاي دبير كل مريخي

برادر زاده هه مياد از در تو  ، عمه خانم بشنين   برادر زاده هه : نشستم 

عمه خانم : اا چطوري نشستي    برادر زاده هه : به طرز مشكوكي

عمه  خانم : آهان بله ، خيلي خب آقاي دبير كل به اين دانشمنداي مشكوكتون بگيد كه اينقدر سخنراني هاي مشكوكشون رو كتاب نكنن كه اين مشكوكستاني ها برن بخونن ياد بگيرن .

برادر زاده هه : ولي من نمي ...  عمه خانم حرف برادر زاده هه رو قطع مي كنه : مارشنه خيلي دوست داشت كه شما رو ببينه      برادر زاده هه : باشه به دانشمندا ميگم  

برادر زاده هه پا ميشه ميره و  عمه خانم پليدانه مي خنده :

عمه خانم دوباره داد ميزنه : پسر دايي ، پسره دايي ، پسره دايي سالي

پسر دايي هه مياد داخل اتاق كه البته اونم به طور مشكوكي روي صندلي ظاهر ميشه

عمه خانم : پسر دايي شما خيلي عدس دوست داري ؟   پسر دايي هه :  نه

عمه خانم : پسر دايي پس چرا شما اينقد عدس عدس ميكنين ؟   پسر دايي هه : خب تلفظ درست آداس رو مي گم

عمه خانم : پسر دايي مشق امشب 365  صفحه مي نويسين آداس به برادر زاده هه نشون ميدين .

پسر دايي هه : من نمي نو ... 

عمه خانم يه كارد خوشگل براق ميذاره رو ميز : اين رو از آسمون هفتم خريدم پسر دايي  ، مي خواين امتحانش كنم ؟

پسر دايي  به برقي كه كارد ميزنه نگاه مي كنه و با لبخند ميگه : نه عمه خانم من بايد برم 365 صفحه بنويسم آداس ، وقت ندارم  

عمه خانم : خوبه پس بعدا امتحانش مي كنيم

عمه خانم مادربزرگه رو صدا مي كنه و ماد بزرگه  چند دقيقه بعد كه صندليش رو  دنباله خودش مي كشيد اومد و  توي اطاق روي صندلي نشست .

عمه خانم : مادربزرگه شما دفتر آداس رو باز كرديد  مادربزرگه : معلومه نوه گلم

عمه خانم : مادربزرگه شما عمه اين ؟  مادربزرگه : نه نوه ي گلم

عمه خانم : مادربزرگ من به شما مجوز ميدم كه از اين به بعد هر قتلي كه خواستين انجام بدين

مادربزرگه پاشد كه بره  كه عمه خانم بهش گفت : مادربزرگه به برادر زاده اولي ( مهرناز ) بگين كه چي مي شد عمه نبودي ؟ ( آخه عمه ها رو نبايد كشت  يا تهديد كرد   )

مادربزرگه رفت و  عمه خانم قلم پر سبزش رو گذاشت روي كاغذ بزرگي  و قلم پر تندي يه چيزي نوشت  ، عمه خانم روي يه پرونده صورتي رنگ برچسب آداس رو زد و گذاشتش  توي پرونده هاي تموم شده . ساكش رو برداشت و به طرف در رفت ، 

عمه خانم بيرون از اطاق : بسته شو تا تب....  در محكم بسته ميشه

عمه خانم  محكم كاغذي رو به در مي چسبونه و با ساكش راه ميفته كه بره .

همه : كجا عمه خانم ؟

عمه خانم : دارم ميرم پيش مارشنه اون دنيا ، آخه هنوز دو روز ديگه مونده كه به اين دنيا بيام

عمه خانم ميره و همه به طرف نوشته بر مي گردن :

 

نكته ي شماره  نميدونم چند  دفتر قتل هاي مشكوكستان :

از اين به بعد هر كي به آداس بگه عدس  همچين شبيه عدس ميشه كه نفهمه چجوري شبيه عدس شده  عمه خانم و عمه هاي آداسي + مادربزرگه

--------------------------------------------------

همين خوب و خوش و سلامت و خش خشي و مشكوك و آداسي باشين ببخشيد كه زياد شد

به آداس هم نگين عدس  همين 

 

کشف مشکوک!متشکریم!
سلام

من همون فرشته هستم تقریبا حالا دوماهه شدم! من مثل میلاد اونقدر مشکوک نیستم که کیلویی بزرگ بشم! من به طرز مشکوکی ساده بزرگ می شم!

با تحقیقاتی که من در این مدت کردم!منظورم همون توجه و دقت هست به یک نکته ی بسیار زیبا رسیدم که رنگ محبوب داداشی مریخی (خواهرو مهرناز این طرفا نباشه!)رنگ سبز می باشد!!!!!!! یه کف مرتب بزنید !

خب من امروز امدم حال بسیاری از آقایون مشکوک مشکوک لند رو بگیرم! تا هم دور هم جمع باشیم و هم یکم ..... بماند!

حالا به کشفیات من توجه کنید من بسیار زحمت کشیدم و بسیار تحقیق کردم تا تونستم این عنصر بی مصرف رو تجزیه کنم!

بنا به گفته ی کادر تحقیقاتی مرکز مشکوک لند قسمت بانوان  پس از آزمایش ها طرز تهیه ی مرد رو به طرز مشکوکی کشف کردن!

حالا دقت فرمایید!

طرز تهیه مرد:

برای  تهیه ی این عنصر بی مصرف باید مقدار زیادی اسید دروغگویی را با سولفات مکاری و اکسید حقه بازی و سولفور کلک مخلوط و مقدار بسیار زیادی کلرید غرور بیجا و نیترات وقاحت و شرارت را به این ترکیب اضافه و در آخر کافیست کمی بی کربنات هیزی و کلرات اعتماد به نفس کاذب را با خساست ترکیب کرده

و این عنصر به صورت ول در محیط یافت می شود!

بانوان مشکوک از کشف خوبتون بسیار متشکرم!

******************************************

اهم اهم اميد است آقایون مشکوک از خودش ناراحتی بیرون ندن تنها برای اینکه دور هم باشیم و کمی حال شمارو بگیرم!(کمی خون آداسی فوران کرده!)

 

خبر های مشکوک مشکوک!
خب بالاخره سر و کله ی مادربزرگه با کوله بار خبرای مشکوک مشکوکش پیدا شد!

سلام!

اول اولش بریم سراغ پس زمینه ی نوشته های خودم که از این به بعد میاد اون زیر! 

اولین نگاه چی می بینید؟ خب اولیش صندلی ننویی خود مادربزرگه ست که خودش روش نیست! به جاش چادرش روش پهنه که گلای صورتی داره!( یعنی قبل از این که به طرز استکباری سبز شه قرار بوده صورتی باشه! شما با چشم دلتون صورتی ببینید!) در ضمن چادرشو داده پسر گلش براش تو آداس اتو کرده!

بعدش می رسیم به عصای مادربزرگه که به طرز مشکوکی به صندلیش تکیه داده شده! بابزنشم اون رو کنار دسته ی صندلی رو چادرشه! کرم فلوبر مشکوکستان به این بادبزنه گیر داده بودش که چرا به جاش کرسی نکشیدی! خب آخه نوه جونم ها الان دیگه بهاره! زمستون که دوباره شد به جای بادبزن کرسی می کشم!

حالا میایم پایین می بینیم یه چیز مشکوک رو زمین زیر چادر افتاده! اون چیز مشکوک سمعک مادربزرگه ست که یه مدت عسله قورتش داده بوده!

وقتی میایم جلوتر عینک مادربزگه ست و بعدش لیوان آب دندون مصنوعی هاش مجهز به سیستم عسل گیره! ( مواظب باشید! خطر نوچ شدن!)

حالا می رسیم به اصل مطلب!

اون بالای صندلی رو که نگاه کنید یه پاپیون مشکوک می بینید؟! نه نمی بینید! چون اونی که دارید می بیند یه مار مشکوکه که به طرز مشکوکی پاپیون زده شده ! اگه یه ریزه دیگه دقت کنید دو تا میخ هم می بینید که مادربزرگه ماره رو باهاشون به دیوار کوبیده!

خب دیگه تفسیر عکس بسه زیادیتون میشه بریم سراغ خبر ها!

اول این که قضیه ی پخته شدن کفتر منتفی شد! آخه یه پرسپولیسی که یه پرسپولیسی دیگه رو نمی پزه!

دیگه ورود عضو جدید بانوان مشکوک رو تبریک می گم! امید وارم پروژه ی آمار بعد از سه ساعت سر و کله زدن به دست خواهر سهیلا رسیده باشه!

دیگه دیگه این که یه پیوندتان مبارک به یه زوج جدید مشکوک! چون خورده شیشه دارم بقیه شو نمی زنم تو نخش بمونید!  ( چرا این جا فرشته داره شیطون نداره؟)

 ورود نویسنده ی  مشکوک و جدید به وبلاگ آزروت مبارک!

راستی شکلک های یاهو از قرار معلوم ته کشیده برو بچ دارن شکلک های ترکیبی می سازند! اگه از این به بعد دیدید یه دسته شکلک به طرز مشکوکی دنبال هم ردیف شدند بگردید معنیشو کشف کنید!

تا حالا این کرما رو دیدید که برگ می خورند و پروانه می شند؟

بر طبق اکتشافات محققان ما وخبرای مشکوک به من رسیده ( خودم توش بی تقصیرم!) کرم مشکوکستان از این نوع کرم هاست فقط با این تفاوت که برگ می خوره به جای پروانه شدن پروانه ای میشه!!

با سایه و مهدیس و طناز هم حرف زدم هر سه تاشون خوب بودند سلام رسوندند!

خب دیگه نوه جونم ها من برم بچه هام رو گازند الان ته می گیرند!

قربونتون

مادربزرگه!

داستان مشکوک .......... له شدگی!

 آی آی آی ...صدای جیغ مشکوکی اول صبحی به گوش میرسد.!

مادربزرگه: کیه اول صبحی خونه رو گذاشته زیرپاش!؟

تق تق تق تق

درهای اتاق ها یکی یکی باز میشه ... چه خبره؟ چیه؟ چی شده؟

پسرمریخی: صدا از کدوم طرف بود؟

مهرناز: نمیدونم!

دایی: فکر کنم از سمت اتاق تهی بود!؟

فرشته:یعنی چی شده؟ بمب منفجر شده؟

همینطوری که همه در حال اظهار نظر کردن هستن و  به طرزی مشکوکی ، مشکوک شدن ، مادربزرگه شجاعت خودش رو به خرج میده و میره که ببینه چی شده!؟ دایی هم دنبالش میره ... بعد همه به ترتیب میرن تا میرسن به اتاق تهی...

تلق ... مادربزرگه در رو باز میکنه که ببینه چی شده!!؟

واااااااای چی شده؟

و بله ! این پسردایی است که در زیرپای پدرخونده هه در حال خفه شدن است!

دایی با عجله میره جلو میگه آی پسرم له شد! و پدرخوندهه در کمال مشکوکیت میگه کی؟کو؟کجا؟ صدای جیغ کی بود؟

دایی با کمک بقیه اعضای خانواده پسرش را از زیر پاهای پدرخونده هه نجات میدهد و بعد از آن عمه هه به طرف پدربزرگه میرود و قصد دارد اسمش را وارد دفتر قتلهای مشکوک کند که ناگهان ! سینا میاد جلو و با صدای بلند میگه نه! صبر کنید بهتره همتون حاضر بشید باید به یک جائی بریم!

تمامی اعضای خانواده به شکل علامت سوال به هم نگاه میکنن و پسر مریخی میگه : کجا باید بریم؟

و سینا میگه که الان وقت توضیح دادن نیست و بهتره هیچ کس سوال نکنه و همگی راه بیفتید!

همه حاضر میشن و راه میفتن و سینا جلوتر از همه میره ... میره ... تا اینکه یک جائی توقف میکنه و به روبه رو اشاره میکنه ، همه سرهاشون رو بالا میگیرن تا بتونن نوشته رو بخونن و اونجا چیزی نوشته نشده جز !

عینک فروشی مشکوکستان ...

********************************************************************

سلام

این داستان مربوط میشد به جدبزرگ چگونه عینکی می شود؟؟

منتظر داستانهای بعدی من باشید ... اشکالات رو بگید همه چیز رو بگید من کاملا انتقاد پذیرم! البته بگم یادتون نره عمه رفته و من رو جانشین خودش کرده ! بقیه اش رو به سخنان داداشیم گوش بدید...

 

- اهم اهم اهم! بذارید عینکمو پاک کنم. تازه از عینک‌فروشی مشکوکستان خریدمش cool

خوب! اهم اهم! بله! چی مى‌خواستم بگم؟thinking هان هان!big grin محصول جدید! بله! از اونجایی که مدیریت مشکوکستان این روزا خیلی فعال شده و داره به آتشفشان ورژن دو تبدیل می‌شه(!) و هر روز یه محصول جدید پرت می‌کنه بیرون(!) این بار هم یه محصول جدید رو می‌خوام معرفی کنم:

در راستای اهداف خصوصی‌سازی برنامه‌ی چهارم چشم‌انداز سیصد-چهارصد ساله‌ی توسعه‌ی کل مشکوکستان (!) محصولی رو معرفی می‌کنیم به نام خصوصی‌ساز ورژن بتا!!

این محصول جدید این شکلیه کارش که شما می‌تونید برای پست‌های خودتون، به عنوان مثال، یه بک‌گراند مخصوص بذارید که بقیه ندارن! مثل همینی که برای من و مهرناز می‌بینید به طور آزمایشی گذاشته شده. یا کارای دیگه که می‌شه انجام داد. مثلا بدون اینکه نیاز به انتخاب رنگ باشه، یه رنگ مخصوص همیشه برای نوشته‌های شما بیاد. یا چیزای دیگه.

حالا کار شما چیه؟ اینه که اگه می‌خواید عکسی بیفته بک‌گراند پستتون زودتر بیاین اعلام کنین، لینک بدین من بذارمش براتون. هر کاری می‌خواین بگین که براتون انجامش بدم و پست‌هایی که مى‌زنید بیشتر جنبه‌ی مشکوکیت پیدا بکنه! (تا حالا بلاگ دیده بودین به این مشکوکی؟ tongue) پیشنهاد بدید زود.

نکته‌ی دوم رو هم خیلی کوتاه بگم. ما پس از بررسی‌های بسیار متوجه شدیم که کی گفته رول پلینگ بده؟ (چکش!) رول پلینگ بسی خوب می‌باشد اتفاقا! میلاد خاله‌بازی منظورم نبودا raised eyebrow هاا! در راستای اهداف مشکوک مشکوکستانی، ما می‌خوایم طرح رول‌پلینگ مشکوکستانی رو اجرا کنیم! این شکلی که هر کی خواست، می‌تونه مثل رول پلینگ معمولی یه داستان بنویسه و بذاره. اما این داستان باید توی همون پست تموم بشه، و ضمناً چون داستانش کوتاهه، شخصیت‌هاشم از چهار پنج‌تا تجاوز نکنه. مثلا می‌گیم ماجراهای مارمانی و کرم فلوبر!!

دیگه همین! ببخشید می‌خواستم چند تا نکته کوچولو رو فقط بگم دیگه زیاد نشد tongue

 

با تشکر از آبجیم که گذاشت زیر پستش بحرفم!

مدیریت مشکوک مشکوکستان

Template designed by MartianBoy. © 2006 Mashkookestan ® IT Center.