عمه خانم كه يه مدتي بود در جزاير بهشت در آسمون هفتم در كنا دخترش مارشنه و عمه خانمش به سر مي برد و خبري ازش نبود يهو كله ش رو انداخت پايين اومد دمه در مشكوكستان
چند بار چپ چپ به در نگاه كرد و گفت : اگه باز نشي يه چكش مي كوبم روت
در تهديد شده طفلكي هم باز ميشه . و عمه خانم ميره داخل مشكوكستان اوضاع ظاهريش كه خراب بود ( با موزيلا كه بهم ريخته نشونش ميداد ) اما انگار دور از چشم عمه خانم و دختر خاله ش و جلوي چشم مادربزرگه اوضاع باطنيش بد نبود !
عمه خانم به اطاق دريافت نامه هاي مشكوك ميره و برادر زاده ي سوميش ( فرشته ) رو مي بينه كه نشسته و يازده دوازده تا نامه ريخته جلوش فرشته كه داره سرش رو مي خارونه به عمه خانم نگاه مي كنه يه لحظه ذوق مي كنه بعدش كله ش رو مي ندازه پايين و به نامه ها نگاه مي كنه و سرش رو مي خارونه ! 
عمه خانم به طرف نامه ها ميره و با دقت همه رو مطالعه مي كنه و در حالي كه يكم پر رنگ تر از گوجه فرنگي شده مياد توي سالن و بلند بلند داد ميزنه :
به به ، به به به به
مي بينم كه چشم من و دختر خاله م رو دور ديدين و عدس عدس مي كنين اين مادربزرگه هم كه هيچي بهتون نميگه . اين كليد دفتر من كووووو ؟
كله ها كه از تو اطاق در اومده بود بيرون صاحباش پيدا ميشن و همه از اطاقا ميان بيرون و در دفتر عمه خانم به طرز مشكوكي خودش باز ميشه ، عمه خانم به در چپ چچپ نگاه مي كنه : كي به تو گفت باز شي ؟
در بسته ميشه
عمه خانم : كي به تو گفت بسته شي
در باز ميشه
عمه خانم همينطور كه به در چپ چپ نگاه مي كنه ميره داخل اطاق و به دار و رنده هاي روي ديوار يه لبخند مليح مي زنه و : برادر زاده هه ، آقاي دبير كل مريخي
برادر زاده هه مياد از در تو ، عمه خانم بشنين برادر زاده هه : نشستم
عمه خانم : اا چطوري نشستي برادر زاده هه : به طرز مشكوكي
عمه خانم : آهان بله ، خيلي خب آقاي دبير كل به اين دانشمنداي مشكوكتون بگيد كه اينقدر سخنراني هاي مشكوكشون رو كتاب نكنن كه اين مشكوكستاني ها برن بخونن ياد بگيرن .
برادر زاده هه : ولي من نمي ... عمه خانم حرف برادر زاده هه رو قطع مي كنه : مارشنه خيلي دوست داشت كه شما رو ببينه برادر زاده هه : باشه به دانشمندا ميگم
برادر زاده هه پا ميشه ميره و عمه خانم پليدانه مي خنده : 
عمه خانم دوباره داد ميزنه : پسر دايي ، پسره دايي ، پسره دايي سالي
پسر دايي هه مياد داخل اتاق كه البته اونم به طور مشكوكي روي صندلي ظاهر ميشه
عمه خانم : پسر دايي شما خيلي عدس دوست داري ؟ پسر دايي هه : نه 
عمه خانم : پسر دايي پس چرا شما اينقد عدس عدس ميكنين ؟ پسر دايي هه : خب تلفظ درست آداس رو مي گم
عمه خانم : پسر دايي مشق امشب 365 صفحه مي نويسين آداس به برادر زاده هه نشون ميدين .
پسر دايي هه : من نمي نو ...
عمه خانم يه كارد خوشگل براق ميذاره رو ميز : اين رو از آسمون هفتم خريدم پسر دايي ، مي خواين امتحانش كنم ؟
پسر دايي به برقي كه كارد ميزنه نگاه مي كنه و با لبخند ميگه : نه عمه خانم من بايد برم 365 صفحه بنويسم آداس ، وقت ندارم
عمه خانم : خوبه پس بعدا امتحانش مي كنيم 
عمه خانم مادربزرگه رو صدا مي كنه و ماد بزرگه چند دقيقه بعد كه صندليش رو دنباله خودش مي كشيد اومد و توي اطاق روي صندلي نشست .
عمه خانم : مادربزرگه شما دفتر آداس رو باز كرديد مادربزرگه : معلومه نوه گلم 
عمه خانم : مادربزرگه شما عمه اين ؟ مادربزرگه : نه نوه ي گلم 
عمه خانم : مادربزرگ من به شما مجوز ميدم كه از اين به بعد هر قتلي كه خواستين انجام بدين
مادربزرگه پاشد كه بره كه عمه خانم بهش گفت : مادربزرگه به برادر زاده اولي ( مهرناز ) بگين كه چي مي شد عمه نبودي ؟ ( آخه عمه ها رو نبايد كشت يا تهديد كرد )
مادربزرگه رفت و عمه خانم قلم پر سبزش رو گذاشت روي كاغذ بزرگي و قلم پر تندي يه چيزي نوشت ، عمه خانم روي يه پرونده صورتي رنگ برچسب آداس رو زد و گذاشتش توي پرونده هاي تموم شده . ساكش رو برداشت و به طرف در رفت ،
عمه خانم بيرون از اطاق : بسته شو تا تب.... در محكم بسته ميشه
عمه خانم محكم كاغذي رو به در مي چسبونه و با ساكش راه ميفته كه بره .
همه : كجا عمه خانم ؟ 
عمه خانم : دارم ميرم پيش مارشنه اون دنيا ، آخه هنوز دو روز ديگه مونده كه به اين دنيا بيام 
عمه خانم ميره و همه به طرف نوشته بر مي گردن :
نكته ي شماره نميدونم چند دفتر قتل هاي مشكوكستان :
از اين به بعد هر كي به آداس بگه عدس همچين شبيه عدس ميشه كه نفهمه چجوري شبيه عدس شده عمه خانم و عمه هاي آداسي + مادربزرگه
--------------------------------------------------
همين خوب و خوش و سلامت و خش خشي و مشكوك و آداسي باشين ببخشيد كه زياد شد
به آداس هم نگين عدس همين 
|