|
کاخ آلمپ ـ بیست سال پیش
مادربزرگه که اون موقع هنوز مادره هم نشده بوده پشت میزش نشسته و بعد از یه امتحان فیزیک جانانه داره برای شیمی خر می زنه که ...
ـ تق و تق و تق!
مادربزرگه : کیه کیه در میزنه؟ 
یه صدایی: محموله پستی دارید!
مادربزرگه درو باز می کنه و جلوی خودش یه لک لک می بینه! 
لک لکه یه بقچه ی سبز رنگ می ذاره جلوی پای مادربزرگه: قدم نورسیده مبارک! 
مادربزرگه: نورسیده؟ ببینم تو با مارشن نسبتی نداری؟ :-؟ *
لک لکه: مارشن ؟ نخیرم! صبر کن اونو برات یه دو سه سال دیگه میارم!
و پرواز می کنه و مادربزرگه رو با بقچه ش تنها می ذاره!
مادربزرگه میاد تو و درو می بنده و بقچه شو باز می کنه...
و جل الخالق! به جای بچه یه جوجه مار می بینه!  
مادربزرگه: ای خـــــــــــــــــــــــــدا! این لک لکه باز حواس پرت بازی در آورده! اینو به جای این که ببره جنگل های آمازون ورداشته آورده کاخ آلمپیان! 
ولی از اون جایی که جوجه ماره خیلی با نمک بوده مادربزرگه دلش نمیاد پسش بفرسته و چون دلش دختر می خواسته اسمشو می زاره هانی که بعدا وقتی که لک لکه براش دو تا دختر آورد ( سایه و مهشید) به مانی تغییرش میده!
واین گونه بود که مادربزرگه به طرز مشکوکی برای اولین بار مادر میشه! 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مادربزرگه اولین بار تو فرشینه ی مشکوکستان به هویت بچه هاش پی برد! 
پسر گلم تولدت مبارک!  |